گرسکوت است سهم من از عشق
باز کن لب که لال میمیرم!
سفر رود٬ مقصدش دریا
قطره اما زلال میمیرم!
مسلخ عشق و مرگ واحساسم
پرغرور و حلال میمیرم!
ای معنی انتظار٬ یک لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت کافی نیست؟!
یک لحظه بایست فقط یک جمله بگو
تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
دعا دعای همان روزگار کودکی است
*خدا کند که دوباره تو مال من باشی.*
کوه نبودم و فرو نریختم٬
آب نبودم و نجوشیدم٬
آواز نبودم و صدا نشدم٬
نور نبودم و نگاه نشدم٬
انسان بودم و انسان ماندم.
به سلامها دل نمی بندم٬
از خداحافظیها غمگین نمی شوم.
دیگر عادت کرده ام
به تکرار یکنواخت دوری و دوستی٬
خورشیدو ماه.
واین جهان
پراز حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تورا
می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تورا
می بافند.
ً. . . در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای.
و نوبت خویش را انتظار می کشیم٬
بی هیچ خنده ای. . .ً
۱- خدا
۲- زندگی
۳- عشق
میدونم اونی که من میبینم با اونی که شما میبینید فرق داره . میخوام اینو بدونم چقدر با دیگران فرق دارم.
برای گریز از فاصله ها سلام می دهیم٬ و چه غافلیم از اینکه هر فاصله ای را سلام آغازین نقطه ی آغاز است.
شب سختی بود.
سکوت ساز بود و ضجه ی آواز٬ بکرترین واژه ها در آغوش کهنه ترین متون٬ انعکاس درد و کابوس خنده٬ صدای زنگدار مرگ و هجوم تگرگ٬ سقوط پروانه و زخم پرواز.
عصمت از یاد رفته ی مریم٬ تنها دلیل معصومیت گل٬ مدرک محکومیت زنبور بود در دادگاه عقل. جایی که رای ابدی صبوری مرا صادر می کرد.
هزاران غریبه بی صدا بر من می گریستند و آشنایان مرا به وحشت قهقهه های سربی شان میهمان می کردند.
قصه ی وهم آلودم٬ دار حلاج بود و داغ شبلی. سکوت٬ سکوت و سکوت٬ تنهاترین پاسخ من. میخواستم بگویم و نمی توانستم.
مرا به مسلخ باورهای فراموش شده می بردند. می خواستند از من تندیسی بسازند به دلخواه. می خواستند مرا به پوزخند حکومتشان هنگام طاعتم میهمان کنند.
آنچه لایق پرستیدن بود از من می ربودند و بازیچه های خود را سخاوتمندانه به من می بخشیدند. می خواستند رکود بازار نشریاتشان را خبر تسلیم من بشکند و این خبر را به تیراژ غمهای ناگفته ام منتشر کنند.
می خواستند....
من سرباز زدم و از خواب جستم.
شوق گم گشته ی رهایی مرا یافت و عرق سرد اندامم در گرمای حس بیداری بخار شد.
برخاستم و خواستم کابوس بامدادم را به فراموشی بوسه ی لبخندی بسپارم. بستر هول و هراسم را به مقصد رنگها و شورها٬ آنچنان که در خیال می ساختم٬ وداع کردم.و چون کودکی که آغازین گام را برمی دارد ٬ غرق آرزو٬ پای درد دنیای واقعی نهادم. تصمیم داشتم همه دنیا را با چشم ببلعم.
ولی....
شکستم و پژواک صدای افسوسم را تا بینهایت خودم٬ غمگنانه٬ شنیدم.
آنچه می دیدم آنچه می انگاشتم نبود.
زیباترین لبخند آدمیان وقتی بر لبانشان نقش می بست که گنجشک معصومی بر آتش آنها بریان میشد.
شب سخی بود.
و روزی سختتر و وحشتزاتر.
در فاصله ی رهایی تا بازگشت٬ از خود به خود و از ناآگاهی عالمانه تا علم دیوانگی.
از اذان تا اذان٬ از ضرباهنگ ناقوسی تا ناقوسی٬ از سروده ای تا سرودی٬ از دعایی تا دعایی٬ از ضربان سکوت تا حنجره ی فریاد و از شادی پایدار تا غمی زودگذر.
و از آواز تا آغاز٬ برای ازل تا ابد٬ برای رُستن و زیستن.
مرا در نهانخانه ی دل خویش٬ به یادگار٬ نگاه دار.
من تبلور اشک آوارگانم٬ تجسم آرزوی آزادگان٬ تصویر رویای بیچارگان و تلاقی خطوط موازی در خیال دلدادگان. من تلاطم احساس شاعرانه ی سرنوشتم.
مرا می شناسی؟
به یاد آور روزی را که خوره ی خیال خام ما شدن٬ سرتاسر سیمای سایه پوش ستارگان را٬ در خود٬ گنگ و گم و وهم آلود٬ به چشمان منتظر من می کشید. به یادآر حنجره ای را٬ که زخم زرد انزجار٬ بفض فرو خورده اش را هرگز به تو نبخشید.
و ببین امروز را٬ که کوچکترین ذرّه ی عالم٬ تمام تن و تنهایی خود را٬ به انتظار آفرینش نگاه توست.
نمی خواهم بیایی!
نمی خواهم اکنون بیایی.
حال که سیمای ساده ی دلباخته ام در آینه با من غریبه است.
تمام تمنای من٬ طلوع تو آنزمانی است که روشنایت دیدگانم را نیازارد. تمام آرزوی من٬ رجعت تو ٬ هنگامی است که بتوانم پاکترین میهمانسرا را٬ در دلم٬ برای پاکترین گل دنیا مهیا کنم.
خداوندا مرا به خویش وامگذار.
باهمه زیبایی اما اشکها جاریست
عشقها بازیست
شور عشقی در درون سینه ی کس نیست
مهربانی مرده در دلها
سینه ها از آرزو خالیست
آه یارب٬
با چنین پندارهای زشت
پس کجای زندگی زیبا و شیرین است.
در زوزه ی باد وحشی٬ در وحشت شکستن بغض٬ در بغض معصومانه ی غریب٬ در غربت انجام احساس٬ دراحساس تلخ سقوط٬ درسقوط سنگین سکوت٬ در سکوت سرد سایه ها٬ در سایه ی درختی تنها٬ در تنهایی غریب خواستن٬ درخواستن کودکانه ی یک نیاز٬ در نیاز آرزوی بلند٬ در بلندای احساس درد٬ در درد کوچک یک زخم٬ در زخم کهنه ی یادگاری٬ در یادگار دوران کودکی٬ در کودکی یک بغض هنگام پنهان٬در پنهانی نیازها و رازها٬در راز سر به مهر یک پیر٬ در پیری احساسات و رویاها٬ در رویای خفته ی یک آواز٬ در آواز بلند یک گل هنگام شکفتن٬ در شکفتن یک لحظه-یک لبخند٬ ذر لبخند یک گرگ هنگام دریدن٬ در دریدن خاطرات موهوم عشق٬ در عشق یک روز-یک بوسه٬ در بوسه ی شیرین مرگ٬ در مرگ همه باورها٬ در باور یک تردید برای خواندن٬ در خواندن بلندترین سطر سفر٬ ذر سفر از خویش به خاموشی٬ در خاموشی عجیب یک خلوت٬ در خلوت یک جغد معصوم٬ در معصومیت یک پلنگ بر قله٬ ذر قله ی بلند آرزو٬ در آرزوی کودکانه ی داشتن٬ در داشتن یک قلک پر پرواز٬ در پرواز از بام تا آسمان٬ در آسمان سرخ یک غروب٬ در غروب آخر یک دوست داشتن٬ در دوست داشتن بی دلیل و بی ـ بازگشت٬در بازگشت از سفری دور٬ در دوری یک لحظه تا مرگ٬و در همه چیز٬ همه کس و همه جا٬ یک چیز٬ یک حس٬ یک راز٬ یک نیاز٬ یک لبخندو... پنهان است.
زندگی چیزی نیست جز عشق.
و عشق جز خدا نیست.
دلم رها
گسسته ام از پیوندهای خاکی گریخته از بندهای ناپاکی.
زیباترین نیازم شوق رسیدن است و بلندترین فریادم خشم خروشان خاموش خویش.
از نگاه دیگران خیال پرداز وصال و درخویش فرو شکسته ی تصاحب یک خیال.
دقایقم موریانه خورده و پیر زندانی چاردیواری ساعت جنون به جرم روزهای گذشته در دادگاه گذر
ماهها و سالها.
ومعشوق٬ محبوس باور کودکی٬ هم سلول و هم بندم ٬دست و پا بسته ی نیاز خواستن.
به کدامین تقویم کودکش می خوانند آنرا که روحش وسیعتر از آسمان ٬ اندوهش بارانی تر از ابر و
سیمایش زیباتر از گل مریم است.
من کودکی را دوست دارم. کودک من٬ هنوز بلوغ هوس در او نشکفته و هنوز طعم شیرین دروغ را
نمی شناسد. می تواند عاشقانه ترین آوازها را لالایی شبهای سنگین بختک بارم کند. می تواند بایک
نگاه گرمترین آفتاب را در روزهای سرد و کهنه ام بریزد.
من خود کودکی بیش نیستم. طفل گریزپای مکتب ملّای کهنه فروش.
بگذار دیوانه بخوانندم٬ولی من دوست خواهم داشت٬ بکرترین روزها را که احساس ٬ رها از برگهای
پوسیدنی روز شمار دیگران٬ در من٬ به یاد کودکی که دوستش دارم ٬ شکوفه های بهار نارنج خواهد
رویاند.
من هنوز دربدر کوچه ی کم عابرعشقم. آنجا که با ریزبین منطق به جنگ زیباترین ویروسهای حس
برتر انسانی می روند. آنجا که دوست داشتن محکوم کهنه اندیشی ریاضی و جبر است.
مرا از خواستن نمی توانید نهی کنید پس بگذارید و بمانید به انتظار. مرا با ترازوی دقیق خویش
وزن نکنید . آنجا که شمایید من نیستم
من از همه اندوههای دنیا آنرا می خواهم که رها از بند سن و سال و به شیرینی خاطرات چند روز
انتظار٬ توان گریستنم داد.
می خواهم رها باشم. ساده و صاف و صمیمی. مرا با عاطفه ی گل نبردی نیست٬ گل مرا خواهد
فهمید و شوق رهاییم را.
من دوست خواهم داشت.
صبح سردی بود از زمستانی خشک.
سرازیری خیابان را قدم زنان می پیمودم.
صدای زوزه ئ ونگ زدن سگی می آمد.
صد قدم جلوتر توله سگی در جوی٬میان آبهای نیم یخ بسته ملتمسانه ونگ می زد و توان بیرون آمدن
نداشت.
رهگذران بی تفاوت می گذشتند و گاه کسی از سر تفریح یا آزردگی لگدی حواله ی سگ می کرد و
صدای حیوان بلندتر می شد. می اندیشیدم :"چه حقیرند و پست. کمک که نمی کنند دست کم ......."
نزدیکتر شدم و با ترحم نگاهش کردم. سر تا پا می لرزید و کمک می خواست.
دیگر به حیوان رسیده بودم با تصویری از انسانیت.
صداش کم کم داشت آزارم می داد. نگاهش درونم را می خراشید و من ........
......با پشت پا ضربه ای محکم.....
......و گذشتم.
زوزه ی کشدار و غریبش دیگر آزارم نمی داد.
من از همین خاکم وغریب این خاک.
زندانی باورهای عجیب دیگران و فراری از اندیشه ی چیزی شدن از نگاه آ نان .
چار دیواری تنگی ساخته ام از اعتقادات خود٬بی پی و فرو ریختنی.
دربدر کوچه ی کم عابر عشق بودن٬ آلودگی خواب آلودترین دقایقم شد و سرسام سکوت سرد
ثانیه های وهم آلود تِک تِک امتداد خاک خورده ی زندگیم.
امروز زیباترین رویام داشتن آرزویی بلند است ودورترین آرزوم ٬چون داشتن یک ماشین کوکی ٬
برای پسر بچه ای ٬ کوچک.
همه از من گریختند یا من از همه؟
غمگنانه به سوگ شیرین ترین خاطراتم نشستم.
همهمه ی نفرت دعای بدرقه ام شد٬ زمزمه ی شبهام زوزه ی وحشت و دعای بامدادم درد غربت.
و باز هم آنچه مرا توان تمدید حیات می دهد نه نیاز زیستن که شوق گریختن است٬ از خویش به
خویش.
تلخ ترین خاطرات در شیرین ترین دقایق و سخت ترین شکستنها در نرم ترین آغوشها شوق دشوار
زندگی را در من می کارد وغروب سرخ چشمهام لبخند دامنه ی صورتم را به خون می آلاید ومن هنوز
غریبانه به تصویر مبهم و ناآشنای آینه خیره مانده ام.
ودرد را بهتر از هر چیز می فهمم .
من درد نمی کشم ٬ من خود دردم.
چند روز بودتو کما بودم.
یک جور کمای فکری - روحی.
تقریباً هر روز به قصد نوشتن اومدم اما نتونستم. بقیه هم که به خودشون استراحت داده بودن.
من روزهی سختی دارم. بد جور در هم هستم. اگه نیستم واسه اینه خودم نیستم. می خوام بخندم اما نمی تونم.می خوام بنویسم نمی شه .
با این وجود چند دلم برای نوشتن تنگه.
برمی گردم ،حتماً.
فعلاً
عشق رسیدن است نه شوق رسیدن.
عشق بخشیدن است نه انتظار بخشیده شدن.
دوستی نیاز است وعشق بی نیاز. دوستی دلیل می خواهدو عشق بی دلیل ترین دلیل است برای زیستن.
عشق یعنی از خویش دادن و چیزی نخواستن.
عشق خواستن همه چیز و همه کس است آنگونه که هستند.
و بزرگترین عاشق خداست.
و آیا می توان پنداشت خدا چیزی را زشت آفریده باشد؟
اولین معجزه عشق زیبا دیدن است.
عشق زیبایی است.
سنگی وجود دارد
که هر هزار سال یکبار
پرنده ای از جنوب پر می کشد
و بر آن می نشیند
ویک تکه از آنرا می خراشد.
وقتی این سنگ تمام شود
ابدیت آغاز می شود.
(یک افسانه ی مکزیکی)
تاسرزمین رویا چقدر راه است.
آنجا که عشق هست و افسانه نیست.
آوازهام رنگ غربت دارند. هینجا کسی مرا نمی فهمد.
گاه حس می کنم با خود نیز غریبه ام
آیا کسی هست جز من که صدای سکوت را بشنود؟
آواز مردمان در گوش من چون فریاد سیلی است که
پیام آور ویرانی است
نه چون جویباری که زلال محبت می بخشد.
آنان که آشنا بودند و مرا به نام می خواندند دژخیم شدند
ومن بسیار کوشیدم که هز خود بدایشان ببخشم
که می پنداشتم این نهایت عشق است
و ایمان داشتم.
اما مرا چه شد؟
که اینگونه تا انحطاط غریبانه ی خویش
از زیباترین پرواز تا سختترین سقوط
واز آبی ترین دریا تا سرخ ترین کویر
غمگنانه به تماشا نشستم.
کسانی که مرا به نام خواندند
تندیس تزویر بودند و ریا
وآنان که راندند
انعکاس محبت بودند وپژواک صداشان زیباترین موسیقی امید.
نیاز من همه دوست داشتن است
نه دوست داشته شدن.
من دربدر عشق ورزیدنم
نه خیال پرداز معشوق بودن.
من با خویش غریبه ام.