تبليغاتX
دست نوشته ها - مرا می شناسی؟

     در فاصله ی رهایی تا بازگشت٬ از خود به خود و از ناآگاهی عالمانه تا علم دیوانگی.

     از اذان تا اذان٬ از ضرباهنگ ناقوسی تا ناقوسی٬ از سروده ای تا سرودی٬ از دعایی تا دعایی٬ از ضربان سکوت تا حنجره ی فریاد و از شادی پایدار تا غمی زودگذر.

     و از آواز تا آغاز٬ برای ازل تا ابد٬ برای رُستن و زیستن.

      مرا در نهانخانه ی دل خویش٬ به یادگار٬ نگاه دار.

    من تبلور اشک آوارگانم٬ تجسم آرزوی آزادگان٬ تصویر رویای بیچارگان و تلاقی خطوط موازی در خیال دلدادگان. من تلاطم احساس شاعرانه ی سرنوشتم.

     مرا می شناسی؟

     به یاد آور روزی را که خوره ی خیال خام ما شدن٬ سرتاسر سیمای سایه پوش ستارگان را٬ در خود٬ گنگ و گم و وهم آلود٬ به چشمان منتظر من می کشید. به یادآر حنجره ای را٬ که زخم زرد انزجار٬ بفض فرو خورده اش را هرگز به تو نبخشید.

     و ببین امروز را٬ که کوچکترین ذرّه ی عالم٬ تمام تن و تنهایی خود را٬ به انتظار آفرینش نگاه توست.

     نمی خواهم بیایی!

     نمی خواهم اکنون بیایی.

     حال که سیمای ساده ی دلباخته ام در آینه با من غریبه است.

     تمام تمنای من٬ طلوع تو آنزمانی است که روشنایت دیدگانم را نیازارد. تمام آرزوی من٬ رجعت تو ٬ هنگامی است که بتوانم پاکترین میهمانسرا را٬ در دلم٬ برای پاکترین گل دنیا مهیا کنم.

     خداوندا مرا به خویش وامگذار.

    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ::کارون:: |