در فاصله ی رهایی تا بازگشت٬ از خود به خود و از ناآگاهی عالمانه تا علم دیوانگی.
از اذان تا اذان٬ از ضرباهنگ ناقوسی تا ناقوسی٬ از سروده ای تا سرودی٬ از دعایی تا دعایی٬ از ضربان سکوت تا حنجره ی فریاد و از شادی پایدار تا غمی زودگذر.
و از آواز تا آغاز٬ برای ازل تا ابد٬ برای رُستن و زیستن.
مرا در نهانخانه ی دل خویش٬ به یادگار٬ نگاه دار.
من تبلور اشک آوارگانم٬ تجسم آرزوی آزادگان٬ تصویر رویای بیچارگان و تلاقی خطوط موازی در خیال دلدادگان. من تلاطم احساس شاعرانه ی سرنوشتم.
مرا می شناسی؟
به یاد آور روزی را که خوره ی خیال خام ما شدن٬ سرتاسر سیمای سایه پوش ستارگان را٬ در خود٬ گنگ و گم و وهم آلود٬ به چشمان منتظر من می کشید. به یادآر حنجره ای را٬ که زخم زرد انزجار٬ بفض فرو خورده اش را هرگز به تو نبخشید.
و ببین امروز را٬ که کوچکترین ذرّه ی عالم٬ تمام تن و تنهایی خود را٬ به انتظار آفرینش نگاه توست.
نمی خواهم بیایی!
نمی خواهم اکنون بیایی.
حال که سیمای ساده ی دلباخته ام در آینه با من غریبه است.
تمام تمنای من٬ طلوع تو آنزمانی است که روشنایت دیدگانم را نیازارد. تمام آرزوی من٬ رجعت تو ٬ هنگامی است که بتوانم پاکترین میهمانسرا را٬ در دلم٬ برای پاکترین گل دنیا مهیا کنم.
خداوندا مرا به خویش وامگذار.